|
( تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز - هزار بازی از این طرفه تر بر انگیزد
بر آستانه ی تسلیم سر بنه حافظ - که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد...)
آنکه پر بود از فراز ونشیب...حالا برهوت! صاف ِِ صاف
دیگر فاطمه نیست...حالا تقاطع شریعتی به هیچ جا بسته نیست خیالت تخت چون "فاطمه، فاطمه نیست"
بی تشویش ِِ جاده هایی که به هیچ جا نمیرسند
بی آنکه نگران تمام ِِِِ چاله چوله های مسیر آدمیت باشم
بی خیال تمام ورود ممنوع های رفته
گور پدر تمام ِ یک طرفه ها
فعلا این منم
فقط با یک نقطه!
روی من... روی فاطمه... روی جای خالی!!
کف دستانم را ببین:
فالم را هیچ دوره گردی نمی خرد
حافظ زده ام تنگ ِِ تمام تعبیر هایی که در حافظه ات نمی گنجد
درویشی بی ریش هم میشود
بی جامه بلند
گاهی باید عریان ِِ این تفاوت ها بود و بعد...
چقدر سماع می چسبد...
بیا بی خیال این واژه ها و استعاره ها
بی خیال تمام تشبیه هایی که نه مرا شبیه تو میکند نه تو را شبیه من
بیا بنشینیم سر همین تقاطع شریعتی
ساده حل و فصل کنیم حال فاطمه ای را که دیگر
فاطمه نیست...
...
وقتی همه به یک اندازه اخم میکنند
یک.سان می خندند
یک جور اشک میریزند
دیگر چه فرقی میکند صورتک کدام دلقک را به چهره بزنی
پیاده رو هایی که پر شده از سرگردانی
دیگر چه فرقی میکند بابت ِِ کدام آدرس ِِ غلط دور خودت می چرخی
به آینه ات نگاه کن!
مطمئن نیستی تمام ات را گنجانده باشد یا نه
مطمئن نیستی از سیلی هایی که میخوری
که می زنند از خواب بپری یا در همان خواب بمیری
هیچ چیزی قطعیت نمی شود، حتی اگر همین لحظه بفهمی تمام احتمال ها کشک بوده
حتی اگر همین جا
شک کنی به احتمال و قطعیت و تمام ِِ بازی های متفکرانه ی یک مشت انسان تفکرکرده!
می بینی؟
آنچه هستی هم "هیچ چیز" است هم "همه چیز"!
این بار باید فقط گیج باشی تا دست دنیارا ببندی...
حالا باز هم پی حل و فصل ِ معادله ای باش
که من
تقاطع اش را با تمام ِ دار و ندارم، با همین یک نقطه ام
قطع کردم...
خوب که گیج شدی زندگی را قفل بزن، بردار و برو...
۳۰-۲-۹۰
+ بعد نویس:
"یک نفر .
یک گوشه ی این شهر .
دور از چشم خودش .
دلتنگ ات شده...
نباید هم که فهمیده باشی" ...
خجالت دارد این اعتراف عاشقانه!
۳۱-۲-۹۱
|